برخیز ، توانایی
و می دانم ومی دانم
که در آن چشم گریانت
واز آن بغض گویایت
دلت از درد می نا لد
زبانت کارگر دیگر به پندارت نمی باشد.
که در دنیای اجدادت
در این سوزان سرای درد
به دیوار قفس دادی
دل بیمار بی مرحم
و می دانم
کسی شادی به شهرت برنیارد شامگاهی
فروغ ازدیدگان دادی
به عشق خندیدی وگفتی
تو را افسار مادر بایدت کار
کهنسالان شهرت ای ثریا
سراسر ساقیان باده بیمند برخیز
تو دستی ده به پیکاری
که جنگ پیر و برنایان شهر است
در این فیروزپیکارت به جنگ زندگی آویز
توانایی و می دانی
که در رخسار زود و قامت رعنای تو
صدآفت الفت با تو بگرفته
سم ازجانت زدا تا رهروی گردی
که تاج و صولتت نازد
به فر مهر ایزد در نهادت.
خیز و از فردا به آتش زن
که امروزت زهی درد است و
فردایت نهال سرو و سیمین قامتت
را صد کسان راهی به خوشبختی
بتاز ای رهبری کز چشم رهرو های
تیز و چابکت راهی فرارویی تو بنمایی.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 12:50
توسط علی اکبر پرموزه
|