پشت دیوارها برف می بارد
دانه های ریز زیبا
برسر مهمان دنیا
رنجه های درد می کارد
ناله می آید، کودکی گریان
در هوای برف دی هنگامه، آرام
می زند بر هم سکوت صبح جمعه
می شود با خشم و بی داد پدر رام
من غریب و زخم خورده
می گشایم رو به کوچه این دریچه
تا ز سرمایش نمایم خاطرم رنگ
مگر آرام شود این دربند
شهر تو با مردم تب دارش
می زند یخ تا سحر رخسارش
دست تو با مهربانی روبد
گرد شب از دامن غمبارش
یادم آمد که تو شب می آیی
درد دوری زتنم می کاهی
می نهی بر سر من تاج خویش
می کنی مست دو عالم درویش
تا سحر پیمانه های بیشمار
می زنم با یار سر مست خمار
تا زمدهوشی کند آواز راز
بند غم برگیرد از پایم به ناز
تا نماز صبح معتادان بار{گاه}
خرقه خیسانم ز خوناب نگار
راز چشمانش ستانم زور از آن
بعد از آن توبه به آهنگ اذان
سوز سرمایش بتازانم زکف
فام خورشیدی نشانم بر علف
جام رنگین گناهان بشکنم
در شیرینم برانم از صدف
روز دیگر کار دیروزم کنم
توبه را دستور هر روزم کنم
حد برانم دم به دم بعد گناه
جام زرین تاج نوروزم کنم